چقدر ,نداره ,گفتم ,الان ,کردی ,هیچوقت ,یادم نمیره ,چقدر دوستت ,دوستت ندارم ,هیچوقت اندازه ,چقدر حرفامون ,چقدر دوستت ندارمامشب چقدر ازت بدم میاد ... تو طول روز دلم برات یه ذره ام تنگ نشد ... حتی وقتی بهم پی ام دادی دلم نلرزید که یعنی چی نوشته ! حتی میلم نمیکشید جوابتو بدم ... اما دادم ... "لب و دهن شدی" ! خب شدی دیگه ! از ده هزارتا حرفت یکیش به مرحله عمل نرسید هیچوقت ! یه سال شد ... یه سال گذشت و من باید به خاطر این حجم حماقت ، این حجم صبوری ، این حجم سازش ، این حجم علاقه به خودم بد و بیراه بگم ! یکی گفت پول نداره ولش کن ... یکی گفت پولو کار ندارم ولی این آدم شعورم نداره ! انگار بعضی وقتا واقعا نمیفهمه ، دست خودش نیست ! یکی دیگه گفت ولش کن ... همه چیز که عشق نیست ! وقتی فکر کنی میبینی با این آدم هیچ آینده ای نداری و بالاخره یه جا باید تمومش کنی ... الان اگه بشه چه بهتر ! فکرای جدی تو سرت راه نده ... بابای تو جنازه ی تو رم رو دوش این پسر نمیندازه  ... حتی درسشم درست و حسابی نخونده ! 

مامان ... مامان که مدام گوشزد کرد ولش کن این پسره رو ! هیچی ندار با اون خانواده ی بی فرهنگش ! با اون مادر بد اخلاقو بی فکرش ! تو فقط چشمای سبزشو میبینی بین این همه کمو کاستی ! ... 

حرف هیچکسو گوش نکردم ! گفتم  پول نداره که نداره ... مگه همه از اول پولدار بودن ؟ مگه خود ما از اول اینجا بودیم؟ مگه بابا بدون پشتیبانی مامانی و باباجون عروسی نگرفت ؟ مگه از صفر شروع نکرد ؟ مگه تو مامان خانوم به پاش نموندی ؟ چقدر از این شهر به اون شهر رفتیم ! ما بچه بودیم ... خیلی ... اونقدر که فرق خونه ی 50 متری رو با 400 متری نمیدونستیم ! اما تو دیدی ! تو کمک کردی ... تو پشتش بودی و به همه پشت کردی و طعم غربت و تنهایی رو چشیدی و چه شبا چه هفته ها که تنها نبودی با سه تا بچه ! ما بچه بودیم ولی تو دیدی که بابا چقدر زحمت کشید ! چقدر قوی بود ... چقدر ما توی زندگیش تاثییر داشتیم ... اگه تو نبودی ، بابا اصلا ایران نمیموند ... خودش گفت داشته میرفته که تو رو توی راه پله ی خونه ی دوستش دیده که رو پله ها نشسته بودی و با سگش بازی میکردی ... که بهش لواشک دادی ... که بابا بعد از اون پاشو کرد تو یه کفش که یا میاین بریم خواستگاری این دختره و من زن میگیرم و می مونم یا با هیچکس ازدواج نمیکنم هیچوقت و میرم ... خب اونا هم که مشتاق موندن بابا ... قبول کردن ... فکر کن اگه روز آخر نمیدیدت ، اگه عاشق نمیشد ، اگه ازدواج نمیکرد ... معلوم نبود با کدوم دوستاش کجای دنیا الان داشت عاطل و باطل میگشت ! فکر کن اگه ما نبودیم و اون حس مسئولیت نبود ، بابا الان چی دستشو گرفته بود ... اگه نبودی ، نه ما بودیم نه این خونه زندگی که الان همه آرزوشو دارن ... پس تو نمیتونی به من بگی این پسر چیزی نداره برای زندگی ساختن ! منم دختر خودتم ... از خرابه ها کاخ رویاهامو میسازم ... الان بحثم اصلا سر ازدواج نیست ... نه علاقه ای دارم بهش نه آدمی رو دارم که به دوست داشتن بی توقع و بی اندازه م احترام بذاره و به خاطرم قدمی برداره  ... حرفو همه میزنن ... اووووه تا دلت بخواد از پسرا دوستت دارمو میمیرم برات شنیدم ! اما اون کسی که به عشقم قید آرزوهای مجردی و عشق و حال و خارج رفتنشو بزنه ندیدم ... اون کسی که بره بگه یا این دختر یا هیچکس ! از پسر ترسو بدم میاد ... از پسر بی عرضه ... از پسر ضعیف ! 

گفتم خانوادش بدن ؟ عیب نداره ... دلیل نداره تو آتیش بی فرهنگی خونوادش بسوزه ... یعنی چون مامانش به ننه ی فولادزره گفته زکی ، حق نداره از یکی دیگه محبت ببینه؟ حق نداره کسی رو دوست داشته باشه؟ حالا چون خونوادش به فکرش نیستنو ولش کردن به امان خدا ، منی که دوسش دارمو ادعا میکنه که دوسم داره ام تنهاش بذارم ؟ بگم خب دیگه متاسفم که تو خانواده ای به دنیا اومدی که فقر فرهنگی داشته ، نمیتونیم باهم باشیم ... خداحافظ؟ صد البته که خانواده از ملاک های مهم برای رابطه های جدیه ! اما گاهی وقتا ول کردن دستای یه نفر شاید امیدشو به کل ازش بگیره ! مگه غیر از این بود که گفت آرامش دارم ؟ مگه غیر از این بود که بیشتر از خانواده ش با من حرف میزد ؟ مشکلاشو با  من حل میکرد؟ مگه غیر از این بود که گفت هرکی هرچی میخواد بگه ! من تو رو میخوام ... تا تهش ... همیشه !

قرار شد با هم درس بخونیم ... قرار شد ادامه بده و با من هم رشته باشه ... کار من یکم گیر کرد ! اما حالا که داره درست میشه دیگه دلم نمیخواد با من به کاری ادامه بده ! تو این یه سال به اندازه ی کافی برام خاطره ساخت ... نمیخوام ادامه بدم ... یادم نمیره هجدهم نحس آذر امسالو ... حیف اون همه ذوقی که داشتم ... چقدر خوب بود سر شب ... هفدهم بود ... یادم نمیره حرفاشو که فحشم داد و گفت دلم تنگ شده ! یادم نمیره چقدر درباره آینده حرف زدیم ... یادم نمیره که بهم گفت واقعا انقدر دوسم داری؟ با اینکه این همه اذیتت کردم ؟ دلیل اینکه هنوز دوسش داشتمو گفتم ... قول داد ... قول داد دیگه اذیتم نکنه ... گفت فقط میخوام تو باشی ... گفت عاشقت بودم هستم خواهم بود ... گفت تو ولم کردی! گفت همیشه زود قضاوت کردی ... گفت پشتمو خالی کردی و اینا همه کارای خودش بود ... یادم نمیره چقدر حرفامون قشنگ بودو وارد هجدهم که شدیم چقدر حرفامون تلخ شد ... که چقدر سخت صبح شد ... که چقدر نامردانه دلمو شکست ... اونقدر که هرچی تو دلم بودو خالی کردم ... همه رو زدم تو صورتش ... مثل همیشه پشیمون شد ... پی ام پشت پی ام ... حالم از ترسوییش بهم میخوره که جرات زنگ زدنم نداشت ... ولی من اونشب انقدر حالم بد بود که با بغض رفتم پیش بابا و گفتم دلم خیلی گرفته ... گفت از کی ؟ دونه دونه اسم برد ... نه ... نه ... نه ... پدر سوخته دیگه کی موند پس توله سگ ؟ بگو تو دلت از کجاااااا پره که اشکتم دم مشکته ! تا بهت بگم چیکار کنی ... نبینم دختر بابا دلش گرفته ... و تا وقتی برم تو اتاقم باز ، از حودش شکلا و رفتارای خنده دار در میاورد تا بخندونتم ... نشد ... رفتم تو اتاقم ... دعا کردم صبح بیدار نشم ... تحمل نداشتم ... حس میکردم غرورم له شده ... اما صبحش بی حس بودم  ... نگاه ثابت به مسیجای پشت سر هم ... خنثی ... غلط کردم ! ... بیتا؟؟ جوابمو بده ! ... بیجا کردم دیشب اون حرفو زدم ... بذار کارم راه بیفته ... هرچی تو بگی ... گفتم دیگه سمتت پیدام نمیشه ... با خیال راحت برو هر غلطی میخوای بکن ... گفت ولی من میام ... من پیدام میشه ... من تورو میخوام ... همیشه خواستمت ... اما من مثل همیشه گند زدم ! من حرومزاده بازی در آوردم ... گوه خوردم  ... ببخشید ... نکنه دیگه منو نمیخوای ؟ ... گفتم اینجوری به قولت عمل کردی ؟ دیگه اذیتت نمیکنم ؟ آفرین به غیرتت ... گفت قول مردونه میدم ... قول دادم ... پاش وایمیستم ... حرفی رو زدم که ترسوندش ! میدونستم میترسه  ولی نه اینجوری ! تهدید نبود ! آدم عشقشو تهدید نمیکنه ... فقط گفتم چه تصمیمی برای زندگیم گرفتم ... گفتم دوست داشتنم دیگه فایده نداره ... گفتم حسای خوبم ، همونایی که سعی داشتم نگهشون دارم دیشب پریدن ... گفت همه چیزو درست میکنم ... تو کوتاه بیا ... من عوضیم ... من فلان کارو کردم به خاطر فلان هدف ... بخاطر اینکه درست کنم همه چیزو ... کلی خودشو تحقیر کرد تا کاراشو حرفاشو توجیه کنه ... و بازم این حرفای من بود که منطقی تر بود ... که از حرفای اون سر بود ... که آخرش دیگه چیزی نداشت بگه ...

امروزم که پی ام داد ... هیچوقت اندازه ی الان سرد نبودم نسبت بهش ... هیچوقت اندازه ی الان خودمو سرزنش نکردم به خاطر دوست داشتنش ... هیچوقت اندازه ی الان برام بی ارزش نبوده ...

در عجبم  ...

یه حرف ، یه اشتباه ، یه شب

چطور میتونه یه آدمو از چشمت بندازه ...

اونم نه یه آدم عادی ... آدمی که به خاطرش خودتو از چشم خیلیا انداختی ...

ازش دفاع کردی ... جنگیدی بخاطرش ... پشتش بودی ... دشمن تراشیدی برای خودت ... عاشقش بودی ...

امشب اگه یه ذره خوابم میومد ازت نمینوشتم ...

ولی بیخواب بودمو ... متعجب از این که چقدر دوستت ندارم ...

چقدر دوستت ندارم !

 

منبع اصلی مطلب : My da!ly nOtes
برچسب ها : چقدر ,نداره ,گفتم ,الان ,کردی ,هیچوقت ,یادم نمیره ,چقدر دوستت ,دوستت ندارم ,هیچوقت اندازه ,چقدر حرفامون ,چقدر دوستت ندارم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : چقدر دوستت ندارم :)